_____________________________________________________







پابلو نرودا
برگردان به فارسی: ظاهر تایمن

امشب اندوهناک ترین جمله ها را...

امشب اندوهناک ترین جمله ها را، می توانم بنویسم.
مثلن می نویسم که، شب ازهم پاشیده
در آن دورها، ستاره های آبی لرزانند.
در آسمان، باد شبانگاهی می چرخد و می خواند

امشب اندوهناک ترین جمله ها را، می توانم بنویسم.
دوستش داشتم. گاهگاهی، او هم مرا دوست داشت.
در شب های ازین سان، در آغوشم بود.
در زیرآسمان بی انتها، باربار می بوسیدمش
دوستش داشتم. گاهگاهی، او هم مرا دوست داشت
مگر می شود آن چشمان بزرگ آبی را دوست نداشت.

امشب اندوهناک ترین جمله ها را، می توانم بنویسم.
تحمل این شب دراز و بی پایان بی او.
شاید چون ندارمش، از دست دادنش را، حس نمی کنم
شعر بسان شبنمی روی سبزه، بر روحم می ریزد
چه فرق می کند، اگر عشقم نتوانست او را داشته باشد.

شب از هم پاشیده، او بامن نیست.
روحم آرام نیست، او را از دست داده ام.
همین و بس. از دور، در دور ها کسی می خواند.
نگاه ام او را پالد، می خواهد به او برسد
او بامن نیست. قلبم او را می پالد.

ما در زمان دیگریم. همان نیستیم.
شب در تکرار درختان را سپید می کند.
مطمنم که دیگر دوستش ندارم. مگر دوستش داشتم.
می خواستم باد صدایم را به گوشش ببرد
بسان بوسه هایم، پیش از او،
حالا او از کس دیگریست.

میدانم که دیگر دوستش ندارم. مگر داشتم.
نبود او و جسم بلورینش. چشمان بی مثال او
این عشق کوتاه و فراموشی بی انتها
در شب های ازین سان، در آغوشم بود.
دلم هنوز قبول ندارد که او را از دست داده ام.

این آخرین رنجی است که از او می کشم
این آخرین شعریست که برای او می سرایم








از نظر من وقتی شعراز زبان اصلش به زبان دیگری می رود. دیگر آن شعر چیزی نیست جز روایتی از اصل. ترجمه ی خوب شعر اگر نا ممکن نباشد. امکانش خیلی کم است.
___________________________________________________


روایتی از شعر"مرد سرود گر"   لینگستون هیوز،  شاعر امریکایی

مرد سرود گر

اینکه دهانم

پر است از خنده،

و گلویم

غرق در سرود.

تصور نمی کنی،

که تا حال چه عذابی کشیده ام

برای پنهان کردن

دردم؟

شاید چون دهنم

با خنده باز است.

گریه ی درون ام را

نمی شنوی؟

چون پاهایم ،

خوشحال رقصیدن اند

نفهمیدی که،

من مرده ام ؟

 
 
 


دو شعر کوتاه از: "کو- ان"، شاعر کوریایی
برگردان به فارسی: ظ. ت



 
سی سال پیش،
زنی گرسنه،
هزار خریطه برنج را در شوهر کردن دید.

_____________________



عزیزم، من برگشته ام.
زمستان سرد، حالا گذشته.
گور زنش، به آرامی  خندید.














در سکوت ماه
ستاره ها و ابرها
یاران ناهمگون هم اند

درخت های گنگ جنگل
نهفت گران صدا !

تو با ویرانی خویش
معصیت تحمیل شده ی من.

پناهی نیست...
اندوه ا م را با درخت ها قسمت می کنم.

در دنیای مرده گی،
من،
شاهد خرابی های "من" درخود اند

زمان در غیاب امروز،
خاطره های شرمناک را
به تماشا می آرد

من،
با بدرود پنهانی
خاموش ازپهلویش می گذرم ...















...


در بی رنگی این صبح،

ناگفته ی به یاس می رسد،

شروعی به هیچ .

در خواب شکسته و عریان،

دیوار لحظه ها،

فرو می ریزد.












شاعر کانادایی پیتریشیا کتلین پیج
 (Patricia Kathleen Page 1916 – 2010)
برگردان به فارسی: ظاهر تایمن "ناسوت"


در پهلوی تو


تن من، گل می دهد

شگوفه می کند،

برگ برگ

می ریزد

در هر روز زندگی ام.
















شاعر کانادایی پیتریشیا کتلین پیج
(Patricia Kathleen Page 1916 – 2010)
برگردان به فارسی: ظاهر تایمن "ناسوت"


این آسمان

امشب
در زیر این آسمان،
دستانم را می توانم
در برف فرو کنم،
و آن ماهی طلایی را،
برون بیآرم.










ایلاگردی* انترنتی ...

پیاله قهوه ی تلخ را روی میز گذاشته، کمپیوتر را روشن می کنم…

روان تشنه ام به قول مولانا "روزگار وصل" می جوید.

با رغبت و شوق سرگردانم. می پالم. چشمانم از عنوانی به عنوانی و از برگی به برگی می لغزند. بی خیال به ذوق خود، سره و ناسره می کنم.

از بلاگی به بلاگی می "پرم". این جا و آنجا، گاهگاهی وادار به مکث می شوم. در نوشته ها با سرگردانی وبی حوصله گی می پالم تا چیزی بیابم. خودم هم نمی دانم دنبال چی ام. ولی می پالم.

به سایت های که "معروف" های انترنتی ما قلم می زنند. می روم. کنجکاوم. می خواهم ببینم که "سرداران" انترنتی چه متاعی را برای عرضه "ساخته" اند. قصدن نوشتم "ساختن". چون دیریست که نوشته ها، از آفرینش به دور اند. نوشته ها را می سازند. نمی نویسند.

از صد جا می گیرند و به یک جا پینه می کنند. در پیشانی "آفرینش" خویش با خط درشت می نویسند که:
نویسنده: اکادمیسین، پروفیسور، داکتر، متخصص، کاندیدای اکادمیسین، انجنیر و ...

از بازار "دزدان قلمی" فراتر می روم. مشکل من هنوز  آخر نه شده...
 نادرستی املایی و انشایی همره با بی هوده نویسی نوشته ها خسته ام می کند. ناراحت و بی حوصله می شوم . می خواهم شکایت کنم . دلم به کفیدن می رسد. بلاخره نشانی ایمل یک سایت را بر می دارم . یکی از مقاله ها را انتخاب می کنم. غلط های نگارشی اش را در حد توانم می شمارم. همه را ردیف می کنم . غلطی املایی ... انشایی ... دستور زبانی ...
نامه را عنوانی مسول سایت نوشته می کنم . می خواهم ایمیل را بفرستم . در دم آخر تصمیم ام را عوض می کنم . نامه را حذف می کنم …

به خود می گویم یک روز دیگر این کار را با دقت بیشتر خواهم کرد. گپی که سالهاست به خود می گویم.

از "سایت" گردی به "بلاگ" گردی می روم. با این کار از "جمع" گذشته ام. به فرد رسیده ام ...

بلاگ های همدیارهای من برعکس سایت های شان، دنیای دیگریست. تیاتریست از ناهنجاری های اجتماعی افغانستان، افقی و عمودی.

اینجاست که از نظر من و برای من، بلاگ گردی در بلاگ های همدیاران "دل شیر" می خواهد و رگ های عصاب  مثل ریسمان...

چند بلاگ را می گردم. چند پیام را با "احتیاط" می نویسم. در نوشتن پیام باید خیلی مواظب باشم. که نکند . کسی را خدای ناکرده با واقعیت نویسی ام ناخودآگاه  بیآزارم ...

اینجاست که دیگر کم کم تحملم به آخر می رسد. به چهار پنج بلاگی که باید می رفتم، نه رفته ام . به خودم می گویم، آنها باشند به یک فرصت دیگر. چون اطمینان دارم که خوبان، خوبند ...




*اصطلاح  عام در گویش فارسی کابلی است.   "ولگردی" می تواند برابرش در فارسی ایرانی باشد. 





شعر از : ل.س. اسیکوف( L. S. ASEKOFF)شاعر امریکایی
برگردان به فارسی: ظاهر .تایمن. ناسوت


- فاتحان -

آنها گل سپید تسلیم را به ما نشان دادند،
همچنان سرخ را
ما شاهد غلطیدن شان در آستانه ی دروازه های شهر بودیم.

توقف ننگ بود، از آنها عبور کردیم.

خداوندان آسمان،
ما به آنها وعده ی صلح دادیم،
چیزی که از درک شان گذشته بود.
ما به آنها وعده ی آزادی زانو های شکسته را دادیم،
چیزی را که تنها شکست خورده ها می فهمند.

شایعه ها، دلهره انگیزند:
ماهی یی که گپ می زند، زاغ سپید،
و آوازه ی قیام در ولایت های دور،
آشوب نزدیکتر به خانه.
قربانیان یک دیگر را می کشند، ملا داد می کشد،
کی بی تقصیر است؟

خداوند آسمانها، مگر دیگر به زمین کاری ندارد؟
آنهایی که می کشند مگر مرگ را به خطر نمی اندازند؟

مسیر ما را ستاره ها راه نما شد،
به شهر خود که رسیدیم
دیدیم که در غیاب ما
در میان دیوار های بزرگ بازار
مجسمه ی از "فابوس" خدای وحشت
برپا کرده اند.

همین که ما شاهد شکست خوردن شان بودیم
شاید کنجکاوی مارا ببخشند
بعد اینهمه زیستن بین ما بیگانه ها،
هراس دیگر از چی ؟












گپ های " پابلو نرودا"

- برگردان و انتخاب: ظاهر تایمن "ناسوت" -



 "می توانی همه ی گل ها را قطع کنی. ولی جلو آمدن بهار را نمی توانی بگیری. "

"ترا دوست دارم، بی اینکه بدانم چرا و چگونه و از کجا.
همینطور ساده بی هیچ پیچیده گی و غروری دوستت دارم.
چون برای دوست داشتن تو راه دیگری را بلد نیستم."

"عشق چه کوتاه، از یاد بردن چه طولانی"

"می توانم اندوه ناک ترین شعر شب را بسرایم.
دوستش داشتم و گاهگاهی او هم، مرا دوست داشت."

"هنگامی که می نویسم، خیلی دورم.
وقتی برمی گردم، رفته ام."






 








-شعر از نرودا برګردان به فارسی شاملو -


به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر سفر نکنی
اگر کتابی نخوانی
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی
اگر از خودت قدردانی نکنی

به آرامی آغاز به مردن میکنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند

به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر برده ی عادات خود شوی
اگرهمیشه از یک راه تکراری بروی
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگ های متفاوت به تن نکنی
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی

تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت
از احساسات سرکش
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامیدارند
و ضربان قلبت را تندتر میکنند
دوری کنی

تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
اگر ورای رویاها نروی
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگی ات
ورای مصلحت اندیشی بروی

-

امروز زندگی را آغاز کن
امروز مخاطره کن
امروز کاری بکن
نگذار که با آرامی بمیری

شادی را فراموش نکن!





-

 درد من



در خود نا-بود می شوم.
ترا دوست داشتن،
و نداشتن ؟

برایت نگرانم.
به تو، می گریم.
برای تو می گریم.


لحظه هایم حرام تشویش توست
در خیالم زندگی می کنی.

ترا در خود پیر می کنم
تا که، باشی.


با عجله و تشویش
زندگی ات را، به فردا می روم
به آینده می رانمت،
تو بی پروا بزرگ می شوی
در تو نمی خواهم باشم
می خواهم خاطره های من،
خوب و بد
در تو بمیرند
بین امروز و فردای تو لحظه ها سد بزرگی
از هیچ بسازند
تا از نه ی زمان،
به آری ی خودت برسی ...




 تادیسز روزیوکز شاعر پولندی
( Tadeusz Rozewicz (1921 - present

برگردان به فارسی: ظاهر .ت. ناسوت






انگشت روی لب ها

لب های حقیقت

محکم بسته است

انگشت روی لب ها

به ما می فهماند که

وقتش رسیده،

وقت سکوت.

به این سوال

هیچکس پاسخی نخواهد داد

که واقعیت چیست.

کسی که می دانست،

کسی که حقیقت بود،

رفته.

- 








شاعر معاصر امریکای مایا اینجیلو (Maya Angelou )
- برگردان به فارسی: ظ.ت. ناسوت -
 
 
- عبرت -

بار بار، پیهم می میرم
رگهایم ازهم باز می شوند،
ازهم جدا می شوند،
بسان انگشتان طفلی
درخواب.
خاطره گورهای کهنه
تن پوسیده و کرم ها
مرا در نفی هماوردی قانع نمی کند.
سالهای سرد شکست
در صورتم خط های عمیق
نقش کرده اند
و چشمانم را تاریک
من هنوز هم در تکرار، می میرم
چون زندگی را دوست دارم.






Tupac Amaru Shakur (1971 –1996)
- شعر از توپک شکور- "رپ" سرای امریکایی -
- برگردان به فارسی: ظ.ت. ناسوت -






- گلی که از کانکریت می روید -

 شنیده یی ازآن گلی،
 که در درز کانکریت رویید؟
 در نسخ دستور و سرشت طبیعت،
 بی پا، ره رفت.
 با همه ی شگفتی
 آرزوهایش را از یاد نبرد
 آموخت که در هوای تازه نفس کشد.

 زنده باد گلی که، در کانکریت بی پروا،
 زنده است.